معوانلغتنامه دهخدامعوان . [ م ِع ْ ] (ع ص ) نیکو یاریگر. || بسیار مددکارمردم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
مهوأنلغتنامه دهخدامهوأن . [ م ُ وَ ءِ / ءَن ن ] (ع اِ) بیابان دور. (مهذب الاسماء) دشت فراخ . رجوع به ماده ٔ بعد شود. || خوی و عادت . || پاره ای از شب . (منتهی الارب ) (از اقرب ا
معانیلغتنامه دهخدامعانی . [ م َ ] (ع اِ) ج ِ معنی . (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). معنی ها. مفهومها. منظورها. مدلولها. مضمونها : همه یاوه همه خام و همه سست معانی با حکایت تا
مروانلغتنامه دهخدامروان . [ م َرْ ] (اِخ ) دهی است از دهستان خروسلو بخش گرمی شهرستان اردبیل ، در 48هزارگزی جنوب غربی گرمی و 26 هزارگزی راه گرمی به اردبیل در منطقه ٔ کوهستانی گرمس
مروانلغتنامه دهخدامروان . [ م َرْ ] (اِخ )ابن سلیمان بن یحیی بن حفصة یزید از شاعران درجه ٔ یک عرب است . جد او ابوحفصه مولای مروان بن حکم بود. مروان به سال 105 هَ . ق . متولد شد و
مروانلغتنامه دهخدامروان . [ م َرْ ] (اِخ )ابن محمد ملقب به ابوالشَمَقمق ، از شاعران هجوپرداز بصره . اصل او از خراسان و از موالی بنی امیه بوده است . او را با شاعران معاصرش چون بشا
ذمیرلغتنامه دهخداذمیر. [ ذَ ] (ع ص ) دلیر. || مرد صاحب جمال . || زیرک . || مرد بسیار یاری کننده . معوان .
قلاقللغتنامه دهخداقلاقل . [ ق ُ ق ِ ] (ع ص ) یاری گر و شتابکار. (منتهی الارب ). المعوان السریعالتحرک . (اقرب الموارد).
قلقللغتنامه دهخداقلقل . [ ق ُ ق ُ ] (ع ص ) مرد سبک روح و ظریف را گویند. (برهان ). مرد چست سبک روح . (منتهی الارب ). || خفیف در سفر. (اقرب الموارد). || اسب سبک . (منتهی الارب ).
ثابتلغتنامه دهخداثابت . [ ب ِ ] (اِخ ) ابن یحیی بن یسارالرازی مکنی به ابی عباد. هندوشاه بن سنجر در تجارب السلف آرد که ابوعباد کاتبی جلد بود و حساب بغایت نیکو می دانست الا آنکه س