معهودلغتنامه دهخدامعهود. [ م َ ] (ع ص ) پیمان کرده شده . (غیاث ). هرچیز پیمان کرده شده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دیده و شناخته . (منتهی الارب ) (آنندراج ). هرچیز که
معهودفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مورد عهد واقعشده.۲. معروف؛ دیده و شناختهشده.۳. [قدیمی] قدیمی؛ کهنه.
معهودهلغتنامه دهخدامعهوده . [ م َ دَ ] (ع ص ) مؤنث معهود : منصور چون او را بشناخت از سر جرایم معهوده ٔاو درگذشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 446).نفس چغز ز آب است نه از باد
معهودةلغتنامه دهخدامعهودة. [ م َدَ ] (ع ص ) مؤنث معهود. رجوع به معهود شود. || ارض معهودة؛ زمین باران رسیده . (از اقرب الموارد). زمین باران نخستین رسیده . (از ناظم الاطباء).
معهودهلغتنامه دهخدامعهوده . [ م َ دَ ] (ع ص ) مؤنث معهود : منصور چون او را بشناخت از سر جرایم معهوده ٔاو درگذشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 446).نفس چغز ز آب است نه از باد
معهودةلغتنامه دهخدامعهودة. [ م َدَ ] (ع ص ) مؤنث معهود. رجوع به معهود شود. || ارض معهودة؛ زمین باران رسیده . (از اقرب الموارد). زمین باران نخستین رسیده . (از ناظم الاطباء).
موعودفرهنگ فارسی طیفیمقوله: ارادۀ اجتماعی وابسته د، معهود، مقرر، عهدشده، وعدهدادهشده، قولدادنی، مترتب، درشرف وقوع، ازپیش تعیینشده