معمملغتنامه دهخدامعمم . [ م ُ ع َم ْ م َ ] (ع ص ) صاحب عمامه و دستار. (غیاث ) (آنندراج ) . دارای عمامه و مندیل و عمامه بر سرگذاشته . (ناظم الاطباء). دستاربسته . دستارنهاده . دست
معممةلغتنامه دهخدامعممة. [ م ُ ع َم ْ م َ م َ ] (ع ص ) شاة معممة؛ گوسپندی که گوش و موی پیشانی و گرداگرد آن سپید باشد. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گوسفند سفید سر.
lullدیکشنری انگلیسی به فارسیآرامش، ارامش، سکون، ارامی، ساکت شدن، ارام کردن، لالایی خواندن، فرو نشاندن
lullsدیکشنری انگلیسی به فارسیخنده دار، ارامش، سکون، ارامی، ساکت شدن، ارام کردن، لالایی خواندن، فرو نشاندن
معممةلغتنامه دهخدامعممة. [ م ُ ع َم ْ م َ م َ ] (ع ص ) شاة معممة؛ گوسپندی که گوش و موی پیشانی و گرداگرد آن سپید باشد. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گوسفند سفید سر.
دستاردارلغتنامه دهخدادستاردار. [ دَ ] (نف مرکب ) دستاردارنده .دستارور. معمم . (یادداشت مرحوم دهخدا) : این چو مگس خونخور و دستاردارو آن چوخره سرزن و باطیلسان . خاقانی . || دارنده ٔ س
دستارورلغتنامه دهخدادستارور. [ دَ تارْ وَ ] (ص مرکب ) دستاردار. معمم . (یادداشت مرحوم دهخدا). دستاربند. عمامه بسر.- دستاروران ؛ ارباب عمائم . اهل عمائم . دستارداران . دستاربندان .
کلاهیلغتنامه دهخداکلاهی . [ ک ُ ] (ص نسبی ) مقابل عمامه ای . مقابل معمم . آنکه کلاه پوشد. آنکه عمامه به سر ندارد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : عمامه ای بودی کلاهی گشتی .عارف قزو