معمرلغتنامه دهخدامعمر. [ م ُ ع َم ْ م َ / م َ م َ ] (اِخ ) ابن حسین اهوازی ، مکنی به ابوالقاسم . رجوع به ابوالقاسم معمربن حسین اهوازی شود.
معمرلغتنامه دهخدامعمر. [ م َ م َ ] (اِخ ) ابن عباد سلمی رئیس معمریه فرقه ای از معتزله است . (بیان الادیان ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مکنی به ابوعمرو و از طبقه ٔ ابوالهذیل ، ب
مآمرلغتنامه دهخدامآمر. [ م َ م ِ ] (ع اِ) ج ِ مُؤتَمِر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به مؤتمر و مآمیر شود.
معمر مغربیلغتنامه دهخدامعمر مغربی . [ م ُ ع َم ْ م َ رِ م َ رِ] (اِخ ) علی بن عثمان ، مکنی به ابوالدنیا که گویند آب حیات نوشید و عمری طویل یافت . وقایع عجیب و داستانهای شگفت انگیز از
معمریلغتنامه دهخدامعمری . [ م َ م َ] (اِخ ) محمدبن احمد نحوی ، مکنی به ابوالعباس (متوفی 300 هَ . ق .) از علمای نحو از شاگردان زجاج بوده .وی شعر نیز می گفته است . (از ریحانة الادب
معمریلغتنامه دهخدامعمری . [ م ُ ع َم ْ م َ ] (حامص ) معمر بودن . طول عمر. درازی زندگانی : باد چو روز آن جهان خمسین الف سال توبیش ز مدت ابد ذات ترا معمری . خاقانی .و رجوع به معمر
معمریلغتنامه دهخدامعمری . [ م ُ ع َم ْ م َ / م َ م َ ] (اِخ ) ابومنصور محمدبن عبداﷲ وزیر ابومنصور محمدبن عبدالرزاق . رجوع به بیست مقاله ٔ قزوینی و تاریخ ادبیات دکتر صفا چ 1 ج 1 ص
معمر مغربیلغتنامه دهخدامعمر مغربی . [ م ُ ع َم ْ م َ رِ م َ رِ] (اِخ ) علی بن عثمان ، مکنی به ابوالدنیا که گویند آب حیات نوشید و عمری طویل یافت . وقایع عجیب و داستانهای شگفت انگیز از
معمریلغتنامه دهخدامعمری . [ م ُ ع َم ْ م َ ] (حامص ) معمر بودن . طول عمر. درازی زندگانی : باد چو روز آن جهان خمسین الف سال توبیش ز مدت ابد ذات ترا معمری . خاقانی .و رجوع به معمر
معمرینلغتنامه دهخدامعمرین . [ م ُ ع َم ْ م َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ مُعَمَّر. پیران و سالخوردگان : ملک بن عامر از جمله ٔ معمرین است ... روایت است که او را دویست سال بوده است . (تاریخ قم
معمریهلغتنامه دهخدامعمریه . [ م َ م َ ری ی َ ] (اِخ ) فرقه ای از معتزله اتباع معمربن عبادالسلمی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). اینان معتقدندحق تعالی جز اجسام چیزی نیافریده و