25 فرهنگ

1630 مدخل


معمر

mo'ammar

کسی که عمر دراز کرده؛ سالخورده.

پیر، جاافتاده، ریشسفید، سالخورده، سالمند، فرتوت، کهنسال، مسن ≠ جوان، کمسال