معصفرگونلغتنامه دهخدامعصفرگون . [ م ُ ع َ ف َ ] (ص مرکب ) سرخ رنگ . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : سرخی خفچه نگر از سرخ بیدمعصفر گون پوستش او خود سپید.رودکی (از لغت فرس اسدی چ اقبال
معصفرلغتنامه دهخدامعصفر. [ م ُ ع َ ف َ ] (ع ص ، اِ) چیزی که به گل کاجیره آن را رنگ کرده باشند، چه عُصفُر گل کاجیره است . (غیاث ) (آنندراج ). رنگ کرده به عصفر. به کاژیره (گل کافشه
معصفرفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. زردرنگ.۲. جامۀ زردرنگ.۳. هرچیزی که آن را با گل کاجیره یا چیز دیگر به رنگ زرد درآورده باشند.
مصفرلغتنامه دهخدامصفر. [ م ُ ف ِ ] (ع ص ) تهیدست و محتاج . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
گونلغتنامه دهخداگون . (اِ) رنگ و لون ، چه گلگون ، گلرنگ را گویند. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ) : سموم خشمش اگر برفتد به کشور روم نسیم لطفش اگر بگذرد به
غلالهلغتنامه دهخداغلاله . [ غ ُ ل َ / ل ِ ] (اِ) زلف معشوق . (برهان قاطع). زلف ، و آن را کلاله نیز خوانند. (فرهنگ جهانگیری ). گلاله . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : تا گرد دشتها
بسلغتنامه دهخدابس . [ ب َ ] (ص ، ق ) پهلوی ، وس . پارسی باستان ، وسئی ، وسی . و رجوع کنید به اسفا؛ فهرست لغات پارسی نو. (حاشیه ٔ برهان قاطع، چ معین ) بمعنی بسیار باشد. (برهان
برگستوانلغتنامه دهخدابرگستوان . [ ب َ گ ُس ْت ْ ] (اِ مرکب ) مأخوذ از کُست در پهلوی به معنی پهلوو سو و کنار، و در فارسی نیز کشت یا کست بهمین معنی است . کستی یا کشتی در پازند و فارس
یاقوتلغتنامه دهخدایاقوت . (اِ) نام جوهری است مشهور و آن سرخ و کبود و زرد می باشد. گرم و خشک است در چهارم و قایم النار یعنی آتش او را ضایع نمی کند و با خود داشتن آن دفع علت طاعون