معزیلغتنامه دهخدامعزی . [ م ِ زا ] (ع اِ) بز، خلاف ضأن . (منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد). نوع بز و گله ٔ بز. (ناظم الاطباء).
معزیلغتنامه دهخدامعزی . [ م َ زی ی ] (ع ص ) منسوب . (غیاث ) (آنندراج ).- معزی الیه ؛ منسوب الیه و به ضم میم و تشدید زاء معجمه و بدون یاء تحتانی غلط است چه معزی بر وزن مرضی صیغه
معزیلغتنامه دهخدامعزی . [ م ِ زی ی / م َ زی ی ] (ع ص ) بخیل که گرد کند و نخورد و ندهد. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معزیلغتنامه دهخدامعزی . [ م ُ ع َزْ زا ] (ع ص ) تعزیت گفته . تسلیت داده . ماتم زده . سوکوار. و رجوع به تعزیة شود. || (اِ) در شاهد زیر از سنائی ظاهراً مصدر میمی است و به معنی مات
ماضيدیکشنری عربی به فارسیگذشته , پايان يافته , پيشينه , وابسته بزمان گذشته , پيش , ماقبل , ماضي , گذشته از , ماوراي , درماوراي , دور از , پيش از , در زماني بسياردور , در گذشته , در قديم
حسن آباد معزیلغتنامه دهخداحسن آباد معزی . [ ح َ س َ دِ م ُ ع ِ ز ز ] (اِخ ) دهی است از دهستان بالا شهرستان اردستان در هشت هزارگزی باختر اردستان و هشت هزارگزی باختر راه اردستان به اصفهان
خان آباد معزی پائینلغتنامه دهخداخان آباد معزی پائین . [ دِ م ُ ع ِزْ زی ِ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان بنوارناظر بخش شوش شهرستان دزفول ، واقع در 16 هزارگزی شمال شوش و یکهزار گزی خاور راه شوسه ٔ
خان آباد معزی بالالغتنامه دهخداخان آباد معزی بالا. [ م ُ ع ِزْ زی ِ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان بنوارناظر بخش شوش شهرستان دزفول . واقع در 19 هزارگزی شمال باختری شوش و 3 هزارگزی خاوری راه شوسه
حسن آباد معزیلغتنامه دهخداحسن آباد معزی . [ ح َ س َ دِ م ُ ع ِ ز ز ] (اِخ ) دهی است از دهستان بالا شهرستان اردستان در هشت هزارگزی باختر اردستان و هشت هزارگزی باختر راه اردستان به اصفهان
خان آباد معزی پائینلغتنامه دهخداخان آباد معزی پائین . [ دِ م ُ ع ِزْ زی ِ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان بنوارناظر بخش شوش شهرستان دزفول ، واقع در 16 هزارگزی شمال شوش و یکهزار گزی خاور راه شوسه ٔ
خان آباد معزی بالالغتنامه دهخداخان آباد معزی بالا. [ م ُ ع ِزْ زی ِ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان بنوارناظر بخش شوش شهرستان دزفول . واقع در 19 هزارگزی شمال باختری شوش و 3 هزارگزی خاوری راه شوسه
مقاهرةلغتنامه دهخدامقاهرة. [ م ُ هََ رَ ] (اِخ ) قاهره ٔ معزیه . عاصمه ٔ دیار مصر و آن از باب تغلیب است . (النقود العربیة ص 217). و رجوع به قاهره شود.
پی استوارلغتنامه دهخداپی استوار. [ پ َ / پ ِ اُ ت ُ ] (ص مرکب ) که دارای پی و عصب محکم است : معزی ؛ مرد درشت و پی استوار. (منتهی الارب ).