معذورلغتنامه دهخدامعذور. [ م َ ] (ع ص ) ملامت ناشده و دارای عذر و دارای بهانه و آنکه عذر و بهانه ٔ وی پذیرفته باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). صاحب بهانه . صاحب عذر. صاحب
مأزوراتلغتنامه دهخدامأزورات . [ م َءْ ] (ع ص ، اِ) این کلمه که در حدیث «ارجعن مأجورات غیر مأزورات » آمده ، ج ِ موزورة مؤنث موزور است و به مناسبت مأجورات ، مأزورات گفته اند و
معزولاًلغتنامه دهخدامعزولاً. [ م َ لَن ْ ] (ع ق ) بی شغل و بدون کار و منصب . (ناظم الاطباء). و رجوع به معزول شود.
معموره ٔ عمرولیثلغتنامه دهخدامعموره ٔ عمرولیث . [ م َ رَ / رِ ی ِ ع َ رِ ل َ ] (اِخ ) کنایه از شهر شیراز است چه گویند شیراز را عمرولیث بنا کرده است . (برهان ) (آنندراج ). نام شهر شیراز. (نا
مَعْمُورِفرهنگ واژگان قرآنآباد - آباد شده (بعضي گفتهاند : مراد از بيت معمور کعبه مشرفه است ، چون کعبه اولين خانهاي بود که براي عبادت مردم بنا شد ، و همواره از اولين روز بنايش (چهار هزار
عرقوبلغتنامه دهخداعرقوب . [ ع ُ ] (اِخ ) ابن صخر، یا عرقوب بن معبدبن اسد. ازعمالقه است و او کاذب ترین مردم زمان خود بود و در اِخلاف وعده بدو مثل زنند. (از منتهی الارب ). از اعراب
مأزوراتلغتنامه دهخدامأزورات . [ م َءْ ] (ع ص ، اِ) این کلمه که در حدیث «ارجعن مأجورات غیر مأزورات » آمده ، ج ِ موزورة مؤنث موزور است و به مناسبت مأجورات ، مأزورات گفته اند و
معزولاًلغتنامه دهخدامعزولاً. [ م َ لَن ْ ] (ع ق ) بی شغل و بدون کار و منصب . (ناظم الاطباء). و رجوع به معزول شود.