معربلغتنامه دهخدامعرب . [ م ُ رِ ] (ع ص ) اسبی که اصیل باشد و مؤنث آن مُعرِبَة است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). اسب تازی گرامی نژاد. (ناظم الاطباء). || خداوند اسبان تازی
معربلغتنامه دهخدامعرب . [ م ُ رَ ] (ع ص ) واضح کرده شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || اعراب داده شده و اعراب حرکات حروف را گویند. (غیاث ) (آنندراج ).
معربلغتنامه دهخدامعرب . [م ُ ع َرْ رَ ] (ع ص ) از عجمی به عربی آورده شده و این نوعی از لغت است که در اصل عجمی باشد و عرب در آن تصرف کرده از جنس کلام خود ساخته باشند. (غیاث ) (آن
معربفرهنگ انتشارات معین(مُ عَ رَّ) [ ع . ] (اِمف .) عربی شده ، لغتی که عرب آن را از زبان دیگر گرفته پس از تغییر و تصرف به شکل لغت عربی درآورده باشد.
مآربلغتنامه دهخدامآرب . [ م َ رِ ] (ع اِ) ج ِ مَأرَبَة. (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (اقرب الموارد). نیازها. حاجتها : قال هی عصای اتوکؤا علیها و ا
معربدلغتنامه دهخدامعربد. [ م ُ ع َ ب ِ ] (ع ص ) دوست آزار وقت مستی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).آنکه عربده کند. عربده گر. عربده جو. ندیم آزار در م
معربدوارلغتنامه دهخدامعربدوار. [ م ُ ع َ ب ِدْ ] (ق مرکب ) مانند معربد. همچون عربده جویان : به یاد مصطبه برخاستی معربدواربر آتشم بنشاندی و زود بنشستی . خاقانی .و رجوع به معربد شود.
معربةلغتنامه دهخدامعربة. [ م ُ رَ ب َ ] (ع ص ) مؤنث مُعرَب . ج ، مُعرَبات . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معرب شود.
معربةلغتنامه دهخدامعربة. [ م ُ رِ ب َ ] (ع ص ) مؤنث مُعرِب . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). خیل معربة؛ اسبهای تازی گرامی نژاد. (ناظم الاطباء). و رجوع به معرب شود.