معدوملغتنامه دهخدامعدوم . [ م َ ] (ع ص ) آنکه موجود نبود. (منتهی الارب ) (آنندراج ). نیست و نابود و چیزی که موجود نباشد. (ناظم الاطباء). خلاف موجود. (از اقرب الموارد). نیست . نیس
معدوم کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. نیست کردن، نابود کردن، از بین بردن ۲. محو کردن، به زوال کشانیدن ۳. هلاک کردن
آنارشیسمفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهاندیشهای که سعادت نوع بشر را در معدوم شدن حکومتها و قوانین آنها میداند و از ادارۀ کشور بهوسیلۀ گروههای داوطلب خودگردان جانبداری میکند؛ اقتدارگریزی.
انعداملغتنامه دهخداانعدام . [اِ ع ِ ] (ع مص ) معدوم شدن و نیست شدن . (ناظم الاطباء) . || (اِمص ) نابودشدگی . (ناظم الاطباء). و رجوع به منتهی الارب شود.