معجوندیکشنری فارسی به انگلیسیintermixture, admixture, concoction, conglomeration, mishmash, mix, potion, ragbag
معجونلغتنامه دهخدامعجون . [ م َ ] (ع ص ، اِ)خمیر و سرشته . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سرشته شده و خمیرکرده شده . (غیاث ) (آنندراج ). عجین . درآمیخته . سرشته . (یادداشت به خط
معجونفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مخلوطی از چند دارو که با هم آمیخته باشند.۲. (صفت) سرشته؛ آمیختهشده.
معجون کشلغتنامه دهخدامعجون کش . [ م َ ک َ / ک ِ] (اِ مرکب ) چیزی باشد از آهن یا نقره که بدان معجون از حقه کشند. (آنندراج ) (بهار عجم ). آلتی که بدان معجون را از حقه برآرند. (ناظم ال
معجون افلاطونگویش تهرانیسینی حلبی آبنباتهای نرم رنگین،در خانه های هم مرکز ،بچه ها با پرداخت ده شاهی میخ سر پهنی درآن فرو برده تا آبنبات به آن بچسبد،بیرون کشیده میلیسیدند.
معجونةلغتنامه دهخدامعجونة. [ م َ ن َ ] (ع ص ، اِ) تأنیث معجون . ج ، معجونات : ادویه ٔ معجونه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معجون شود.