معتبرفرهنگ مترادف و متضاد۱. ارزشمند، مهم ۲. آبرومند، امین، باآبرو، بااعتبار، باحیثیت ۳. گرانمایه، معتمد ۴. مستند، موثق ۵. عبرتگرفته ≠ غیرمعتبر
معتبردیکشنری فارسی به انگلیسیauthentic, authorized, effectual, faithful, genuine, magisterial, reliable, reputable, standard, standing, valid, well-established
صادرکنندۀ گواهیcertificate authority 1, CA 3واژههای مصوب فرهنگستانسازمان یا شرکت معتبری که برای ایجاد امضای الکترونیکی و جفتکلیدهای عمومی و خصوصی گواهی رقمی صادر میکند
دجیللغتنامه دهخدادجیل . [ دُ ج َ ] (اِخ ) ولایت معتبریست و از دجله آب می خورد و بدین سبب دجیل می خوانند. قصبه ٔ وانه شهر آنجاست و دههای معتبر دارد و قرب صد پاره ده باشد و جای نی
جرلانلغتنامه دهخداجرلان . [ ] (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان آرد: بعقیده ٔ بعضی از جغرافی نگاران زیارتگاه معتبری است در خراسان . (از مرآت البلدان ج 4 ص 221).
تاج الدینلغتنامه دهخداتاج الدین . [ جُدْ دی ] (اِخ ) نسوی . او راست : تصانیف معتبری در فقه و غیره . رجوع به تاریخ گزیده چ برون ج 1 ص 805 شود.