مطوقلغتنامه دهخدامطوق . [ م ُ طَوْ وَ ] (ع ص ) در طوق کرده شده . (غیاث ) (آنندراج ). طوقدار. (ناظم الاطباء) : آزاد شد از گناه گردنت هر گه که شدی به حق مطوق . ناصرخسرو (دیوان چ ت
مطوقلغتنامه دهخدامطوق . [ م ُ طَوْ وِ ] (ع ص ) شائق . خواهان : گردن من به طوق منت اوهست هردم زدن مطوق تر. سوزنی .گه ز شادی خواست هم فانی شدن پس مطوق آمد اینجان با بدن .(مثنوی ).
متوقلغتنامه دهخدامتوق . [ م ُ ت َوْ وَ ] (ع ص ) (از «ت وق ») سخت آرزومند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آرزومند. (ناظم الاطباء). || آنچه مورد خواهانی و آرزو باشد. شی ٔ متوق ، ای مت
مطوقهلغتنامه دهخدامطوقه . [ م ُ طَوْ وَ ق َ ] (ع ص ) کبوتر که در گردن او طوق باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). تأنیث مطوق . حمامة مطوقه ؛ کبوت
علی مطوقلغتنامه دهخداعلی مطوق . [ ع َ ی ِ ؟ ] (اِخ ) ابن ابی فتح کاتب . مشهور به مطوق . وی اخبار وزراء المقتدر عباسی و دیگران را جمعآوری کرده است . (از کشف الظنون حاجی خلیفه ص 30).
مطوقهلغتنامه دهخدامطوقه . [ م ُ طَوْ وَ ق َ ] (ع ص ) کبوتر که در گردن او طوق باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). تأنیث مطوق . حمامة مطوقه ؛ کبوت
علی مطوقلغتنامه دهخداعلی مطوق . [ ع َ ی ِ ؟ ] (اِخ ) ابن ابی فتح کاتب . مشهور به مطوق . وی اخبار وزراء المقتدر عباسی و دیگران را جمعآوری کرده است . (از کشف الظنون حاجی خلیفه ص 30).
فاختهلغتنامه دهخدافاخته . [ ت َ / ت ِ ] (اِ) مرغی است خاکستری رنگ مطوق به طوق سیاه . آن را قلیل الالفت دانسته اند. بجهت آوازش آن را کوکو نیز گویند. اهل انطاکیه یمامه خوانند. (آنن