مطعونلغتنامه دهخدامطعون . [ م َ ] (ع ص ) درخسته به نیزه و مجروح به نیزه . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). سنان و نیزه زده شده . (آنندراج ). جراحت نیزه یافته . (یادداشت به خط مر
مطعونفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کسی که با نیزه مضروب شده.۲. طعنهزدهشده؛ مورد طعن و سرزنش قرارگرفته؛ سرزنششده.۳. طاعونزده.
مَاعُونَفرهنگ واژگان قرآنهر عملي و هر چيزي است که به شخصي محتاج داده شود ، و حاجتي از حوائج زندگي او را بر آورد ، مانند قرض و هديه و عاريه و امثال آن . (عبارت "يَمْنَعُونَ ﭐلْمَاعُونَ"
مُّطَّلِعُونَفرهنگ واژگان قرآنبا اطلاعان - با خبران (از اطلاع به معناي مشرف بودن انسان بر چيزي است . و معناي عبارت "قَالَ هَلْ أَنتُم مُّطَّلِعُونَ "اين است که : آيا شما به جهنم اشراف داريد
مقدوحلغتنامه دهخدامقدوح . [ م َ ] (ع ص ) مطعون . طعنه زده شده . که طعن و قدح بر آن وارد است . || مردود. غیر قابل قبول . ناموافق شرع : بر آن محضر خطوط ثبت کردند که مذهب اولاد مهدی
شغشغةلغتنامه دهخداشغشغة. [ ش َ ش َ غ َ ] (ع مص ) جنبانیدن نیزه در مطعون یا سپوختن و نشاندن نیزه را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).جنبانیدن سنان در مطعون . (تاج المصادر
طاعون زدهلغتنامه دهخداطاعون زده . [ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) طعین . مطعون . ناقةٌ بها عسفات ؛ شتر ماده ٔ طاعون زده . ناقةٌ عاسف ؛ شتر ماده ٔ طاعون زده . (منتهی الارب ).
مغموصلغتنامه دهخدامغموص . [ م َ ] (ع ص ) مغموص علیه ؛ آنکه مطعون باشد به دین و ملت . (منتهی الارب ). کسی که در دین و ملت بر وی طعن زنند. (ناظم الاطباء): رجل مغموص علیه ؛ آنکه در
ارصاعلغتنامه دهخداارصاع . [ اِ ] (ع مص ) درنشاندن در چیزی (چنانکه نیزه را). || سخت خستن به نیزه . (منتهی الأرب ). ناپیدا کردن سنان در مطعون . (تاج المصادر بیهقی ). || صاحب بچه ش