مصیرفرهنگ مترادف و متضاد۱. بازگشت، رجعت ۲. عاقبت امر، پایان کار، فرجام کار ۳. باز گشتن ۴. گردیدن، گشتن ۵. رجوع کردن ۶. منتهی شدن ۷. انتقال یافتن
مصیرلغتنامه دهخدامصیر. [ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان موگوئی بخش آخوره ٔ شهرستان فریدن واقع در 25هزارگزی باختر آخوره با 672 تن جمعیت . آب آن از رودخانه و چشمه و راه آن اتومبیل
مصیرلغتنامه دهخدامصیر. [ م َ ] (ع اِ) بازگشت گاه . (دهار). مآب . مرجع. برگشتگاه . بازگشتگاه . بازگشت جای . (یادداشت مؤلف ). جای بازگشت آب ، یا عام است . (منتهی الارب ). جای باز
مصیرلغتنامه دهخدامصیر. [ م َ ] (ع اِ) روده . ج ، اَمْصِرة، مُصْران . جج ، مصارین . (بحر الجواهر) (منتهی الارب ماده ٔ م ص ر). رودگانی . ج ، مُصران . (مهذب الاسماء). معی . (بحر ال
مصیرلغتنامه دهخدامصیر. [ م َ ] (ع مص ) بازگردیدن کار. (منتهی الارب ). صیر. صیرورة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بازگشتن . (ترجمان القرآن جرجانی ص 89) (آنندراج ). رجوع به صیر و
مسیردیکشنری فارسی به انگلیسیbeat, career, circuit, course, current, drift, heading, line, ode _, path, run, tenor, track
مثیرلغتنامه دهخدامثیر.[ م ُ ] (ع ص ) (از «ث ور») کسی که بر می انگیزاند و برمی آغالاند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || کسی که شیار می کند زمین را. (ناظم ا
مسیرلغتنامه دهخدامسیر. [ م َ ] (اِ) به معنی یخ آمده و مسیریدیعنی یخ بست . (آنندراج ) (انجمن آرا). مَسَر. نیز به همین معنی است ، و این جای مسر است یعنی سرد است و بعضی بجای «م » «
مسیرلغتنامه دهخدامسیر. [ م َ ] (ع اِ) محل گردش و سیر. جای عبور و حرکت . (ناظم الاطباء). جای رفتار. (فرهنگ نظام ) (آنندراج ) (غیاث ). جای سیر.محل گردش . جای رفتن . راه . معبر. جا
مصیرمحلهلغتنامه دهخدامصیرمحله . [ م َ م َ ح َل ْ ل َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان لاله آباد بخش مرکزی شهرستان بابل واقع در 15هزارگزی باختری بابل با 160 تن جمعیت . آب آن از رودخانه و چ
مصیرمحلهلغتنامه دهخدامصیرمحله . [ م َ م َ ح َل ْ ل َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان لاله آباد بخش مرکزی شهرستان بابل واقع در 15هزارگزی باختری بابل با 160 تن جمعیت . آب آن از رودخانه و چ
امصرةلغتنامه دهخداامصرة. [ اَ ص ِ رَ ] (ع اِ) ج ِ مصیر. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). روده ها. (از آنندراج ) (از منتهی الارب ).
مصارینلغتنامه دهخدامصارین . [ م َ ] (ع اِ) ج ِ مصران . جج ِ مصیر. (بحر الجواهر) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). || ج ِ مصیر، به معنی روده . (آنندراج ). رجوع به مصران و مصیر شود.
وهابلغتنامه دهخداوهاب . [ وَهَْ ها ] (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی : تا مآب و مصیر و ملجاء خلق نبود جز به خالق وهاب . سوزنی .داری هبت از ایزد وهاب سه نعمت عیش هنی و طبع سخی و
مصایرلغتنامه دهخدامصایر. [ م َ ی ِ ] (ع اِ) مصائر. ج ِ مصیرة، عاقبت امور. فرجام کارها : اسرار ضمایر و استار مصایر پیش نظر بصیرت او روشن و پیدا بودی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 279).