مصدقفرهنگ نامها(تلفظ: mosaddeq) (عربی) گواهی دهنده به درستی کسی یا چیزی ؛ (در حقوق) آن که از طرف اصحاب دعوا انتخاب میشود تا اظهار نظر یا شهادت او از ماوقع برای طرفین حجت باشد
مصدقلغتنامه دهخدامصدق . [ م ُ ص َدْ دَ ] (ع ص ) استوار. (یادداشت مؤلف ). محقق . تصدیق شده . به راستی گواهی شده : ور گواهی به چار حد جهان بگذراند مصدقش دانند. خاقانی .- سواد مصد
مصدقلغتنامه دهخدامصدق . [ م ِ دَ ] (ع اِ) دلاور راست حمله . (منتهی الارب ): شجاع ذومصدق ؛ دلیر بیباک و بی پروا. (ناظم الاطباء). شجاع ذومصدق ، دلاور است . (آنندراج ). مَصْدَق . (
مصدغلغتنامه دهخدامصدغ . [ م ُ ص َدْ دَ ] (ع ص ) شتر که بر صدغ وی داغ و نشان نهاده باشند. (منتهی الارب ) (از آنندراج ): بعیر مصدغ ؛ شتری که مابین چشم و گوش وی را داغ کرده باشند.
مصدق آبادلغتنامه دهخدامصدق آباد. [ م ُ ص َدْ دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حسنوند بخش سلسله ٔ شهرستان خرم آباد واقع در16هزارگزی باختری الشتر با 130 تن سکنه . آب آن از رود کهمان و راه
مصدق آبادلغتنامه دهخدامصدق آباد. [ م ُ ص َدْ دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حسنوند بخش سلسله ٔ شهرستان خرم آباد واقع در16هزارگزی باختری الشتر با 130 تن سکنه . آب آن از رود کهمان و راه
مصدقاتلغتنامه دهخدامصدقات . [ م ُص ْ ص َدْ دِ ] (ع ص ، اِ) متصدقات . زنان تصدیق کننده . رجوع به مصّدّق شود.
مصدقینلغتنامه دهخدامصدقین . [ م ُ ص َدْ دِ ] (ع اِ) ج ِ مصدق . که بر راستی کسی یا چیزی را گواهی دهند. (از یادداشت مؤلف ).