مصداقفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکسی یا چیزی که شاهد صدق و راست گفتن شخص باشد؛ گواه؛ گواهی؛ دلیل راستی سخن.
مصداقلغتنامه دهخدامصداق . [ م ِ ] (ع اِ) آلت صدق چیزی . (ناظم الاطباء). آلة صدق . (منتهی الارب ) (غیاث ) (آنندراج ). چیزی که صدق دیگری از او دریافت شود. نمونه . (یادداشت مؤلف ).
مصداقفرهنگ انتشارات معین(مِ) [ ع . ] (اِ.) 1 - دلیل راستی سخن . 2 - چیزی که دلیل راستی کسی باشد. 3 - آن چه که منطبق بر امری گردد.
تعریف مصداقیextensional definitionواژههای مصوب فرهنگستانبیان یک مفهوم با استفاده از برشماری همة مفاهیم فروپایة آن براساس طبقهبندی مشخص
تعریف مصداقی جزءوکلpartitive extensional definitionواژههای مصوب فرهنگستاننوعی تعریف مصداقی که همة مفاهیم جزء یک مفهوم کل را در سطح سلسهمراتبی یکسان برمیشمارد
تعریف مصداقی عاموخاصgeneric extensional definitionواژههای مصوب فرهنگستاننوعی تعریف مصداقی که همة مفاهیم خاص یک مفهوم عام را براساس یکی از معیارهای زیربخش در سطح سلسلهمراتبی یکسان برمیشمارد
تعریف فراگیرcomprehensive definitionواژههای مصوب فرهنگستانتعریف مصداقی جزءوکل که در آن هنگام برشمردن مصادیق از عباراتی نظیر «شاملِ» یا «مشتمل است بر» استفاده میشود
تعریف مصداقی جزءوکلpartitive extensional definitionواژههای مصوب فرهنگستاننوعی تعریف مصداقی که همة مفاهیم جزء یک مفهوم کل را در سطح سلسهمراتبی یکسان برمیشمارد
تعریف مصداقی عاموخاصgeneric extensional definitionواژههای مصوب فرهنگستاننوعی تعریف مصداقی که همة مفاهیم خاص یک مفهوم عام را براساس یکی از معیارهای زیربخش در سطح سلسلهمراتبی یکسان برمیشمارد