مشکیلغتنامه دهخدامشکی . [ م ُ ] (اِخ ) اسمش امیر محمود از سادات آن دیار [ تبریز ] است . دکان سنگفروشی داشته . از اوست :به فکر آن میان امشب دل صد ناتوان گم شددل یک یک به دست آمد
مشکیلغتنامه دهخدامشکی . [ م ُ ] (ع ص ) تسلی دهنده و خاموش کننده زاری و فغان را. (ناظم الاطباء). دورکننده شکایت و گله ٔ کسی را. (آنندراج ).
مشکین ختامهلغتنامه دهخدامشکین ختامه . [ م ُ / م ِخ ِ م َ / م ِ ] (ص مرکب ) کنایه از شرابی که در آخر بوی مشک دهد. (انجمن آرا). و رجوع به ماده ٔ قبل شود.