مشکوفیلغتنامه دهخدامشکوفی . [ م ُ ] (اِ) در کشف اللغات نام حلوایی که بادام را سوده با شکر پزند و از جوهر لفظ مستفاد میشود که مشک را در آن دخلی باشد. و آن را مشکوفه هم گویند. (بهار
مشکوییلغتنامه دهخدامشکویی . [ م َ ] (اِخ ) بمعنی آخر مشکویه است که نام نوایی و لحنی از موسیقی باشد. (برهان ). نام نوایی از موسیقی . (ناظم الاطباء).
مشکوفهلغتنامه دهخدامشکوفه . [ م َ ف َ / ف ِ ] (اِ) نوعی از حلوای مغز بادام و شکر است . و آن را مشکوفی هم میگویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). مشکوفی . (بهار عجم ) (آنندراج ). و رجوع
مشکویلغتنامه دهخدامشکوی . [ م ُ ] (اِ) کوشک و آرامگاه بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 529). || خانه ٔ پادشاه . || بتخانه . (صحاح الفرس ). || نام نوایی و لحنی از موسیقی . (آنندراج ).
مشکوفهلغتنامه دهخدامشکوفه . [ م َ ف َ / ف ِ ] (اِ) نوعی از حلوای مغز بادام و شکر است . و آن را مشکوفی هم میگویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). مشکوفی . (بهار عجم ) (آنندراج ). و رجوع
ماقوتلغتنامه دهخداماقوت . (اِ) نام نوعی از حلوا باشد و آن را ماقوتی هم میگویند. (برهان ) (آنندراج ). ماقوتی . نوعی از حلوا. (ناظم الاطباء). نوعی از حلوا که آنرا با نشاسته و شکر ت
صابونیلغتنامه دهخداصابونی . (ص نسبی ، اِ) منسوب به صابون . || صابون فروش . فروشنده ٔ صابون . || سازنده ٔ صابون . || نام شیرینیی است که از شکر سفید سازند : صابونی است صحن زمین لب ب
حلقةلغتنامه دهخداحلقة. [ ح َ ق َ ] (ع اِ) حلقه . هر چیز مدور بشکل دایره . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). هر چیز گرد چون حلقه ٔ آهن و حلقه ٔ نقره و حلقه ٔ طلا. || مردمی که گرد