مشکوفهلغتنامه دهخدامشکوفه . [ م َ ف َ / ف ِ ] (اِ) نوعی از حلوای مغز بادام و شکر است . و آن را مشکوفی هم میگویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). مشکوفی . (بهار عجم ) (آنندراج ). و رجوع
مشؤوفةلغتنامه دهخدامشؤوفة. [ م َ ئو ف َ ] (ع ص ) رجل مشؤوفة؛ پای ریش سوختنی برآورده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مشکوفیلغتنامه دهخدامشکوفی . [ م ُ ] (اِ) در کشف اللغات نام حلوایی که بادام را سوده با شکر پزند و از جوهر لفظ مستفاد میشود که مشک را در آن دخلی باشد. و آن را مشکوفه هم گویند. (بهار
مشکولهلغتنامه دهخدامشکوله . [ م َ ل َ / ل ِ ] (اِ مصغر)مشک کوچک که مشکیزه نیز گویند. (فرهنگ رشیدی ). بمعنی مشکول که مشک و خیک کوچک باشد. (برهان ) (آنندراج ).مشک کوچک را گویند، و آ
مشکوةلغتنامه دهخدامشکوة. [ م ِ کات ْ ] (ع اِ) (از «ش ک ی ») مشکاة. (ناظم الاطباء). رسم الخطی از مشکاة بمعنی چراغدان : اﷲ نور السموات و الارض مثل نوره کمشکوة فیها مصباح ... (قرآن
مشکوفیلغتنامه دهخدامشکوفی . [ م ُ ] (اِ) در کشف اللغات نام حلوایی که بادام را سوده با شکر پزند و از جوهر لفظ مستفاد میشود که مشک را در آن دخلی باشد. و آن را مشکوفه هم گویند. (بهار
مشؤوفةلغتنامه دهخدامشؤوفة. [ م َ ئو ف َ ] (ع ص ) رجل مشؤوفة؛ پای ریش سوختنی برآورده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مشکولهلغتنامه دهخدامشکوله . [ م َ ل َ / ل ِ ] (اِ مصغر)مشک کوچک که مشکیزه نیز گویند. (فرهنگ رشیدی ). بمعنی مشکول که مشک و خیک کوچک باشد. (برهان ) (آنندراج ).مشک کوچک را گویند، و آ
مشکوةلغتنامه دهخدامشکوة. [ م ِ کات ْ ] (ع اِ) (از «ش ک ی ») مشکاة. (ناظم الاطباء). رسم الخطی از مشکاة بمعنی چراغدان : اﷲ نور السموات و الارض مثل نوره کمشکوة فیها مصباح ... (قرآن