مشموللغتنامه دهخدامشمول . [ م َ] (ع ص ) آب و شراب که بر وی شمال وزیده باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). بادشمال خورده . (از اقرب الموارد). غدیری که باد شمال بر آن وزیده و سرد شده
مشمولفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نظم پذیرفتهشده، داخل، تشکیل دهنده، درونی درزمره، درجرگه مقبول، ملحوظ، درنظرگرفتهشده، جاافتاده رایج، متداول، مرسوم
مشمول بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نظم مشمول بودن، شامل شدن، عضو بودن، عضو حزب شدن تحت شمول بودن، مرتبطبودن، ذاتی بودن، درزمره بودن، شمرده شدن▼
مشمولةلغتنامه دهخدامشمولة. [ م َ ل َ ] (ع ص ) مؤنث مشمول . رجوع به مشمول شود. || می سردشمال وزیده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شراب سرد و شراب شمال وزیده . || نار مشمولة؛ آتشی که