مشقوقلغتنامه دهخدامشقوق . [ م َ ] (ع ص ) دریده و چاک زده وشکافته . (ناظم الاطباء). شکافته . (یادداشت مؤلف ).
مشوقدیکشنری فارسی به انگلیسیcome-on, encouragement, incentive, inducement, instigation, patron, stimulant, stimulus, supportive
مشوقلغتنامه دهخدامشوق . [ م ُ ش َوْ وِ ] (ع ص )به آرزو درآورنده کسی را. (غیاث ) (آنندراج ) (منتهی الارب ). آنکه به آرزو و شوق آورد. (یادداشت مؤلف ).
مزقوقلغتنامه دهخدامزقوق . [ م َ ] (ع ص ) قُچقار که پوست آن را از سر به جانب پا کشیده باشند . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). پوست کنده شده از جانب سر به طرف پا. (ناظم ا
محقوقلغتنامه دهخدامحقوق . [ م َ ] (ع ص ) لایق . درخور. اندرخور. زیبا. سزاوار، یقال هو محقوق به . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ج ، محقوقون . (مهذب الاسماء) : عفریتی آدمی وش محقو
کفانیدهلغتنامه دهخداکفانیده . [ ک َ دَ / دِ ] (ن مف ) ترکانیده . شکافته . مشقوق . مبطور. بطیر. (یادداشت مؤلف ): خذماء؛ ماده بز گوش از پهنا کفانیده . (منتهی الارب ).
بطیرلغتنامه دهخدابطیر. [ ب َ ] (ع ص ) کفانیده و شکافته شده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).مبطور. مشقوق . کفیده . || (اِ) پچشک ستور.(منتهی الارب ). پزشک ستور. (ناظم الاطباء). دا
مدرعلغتنامه دهخدامدرع . [ م ِ رَ ] (ع اِ) پیراهن کوتاه پشمینه ٔ درشت . (ناظم الاطباء). جبة مشقوقة المقدم . دراعة. (از متن اللغة).
شبلغتنامه دهخداشب . [ ش َب ب ] (ع اِ) نوعی از زاج باشد و آن را زاج بلور خوانند و گویند که آن از کوه فروچکد و مانند یخ بفسرد و بهترین وی آن است که از جانب یمن آورند و گویند که
شکافتهلغتنامه دهخداشکافته . [ ش ِ/ ش ِ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) چاک شده و دریده . (ناظم الاطباء). چاک خورده . رخنه یافته . (فرهنگ فارسی معین ). مُطَیَّر. (منتهی الارب ). مشقوق . منشق .