مشفقیلغتنامه دهخدامشفقی . [ م ُ ف ِ ] (اِخ ) آذر بیگدلی در آتشکده آرد: به کرباس فروشی اوقات میگذراند و بسیار نیک ذات و خجسته صفات بود. از اوست :قاصدم مژده به بیماری اغیار آوردجان
مشفقیلغتنامه دهخدامشفقی . [ م ُ ف ِ ] (حامص ) مهربانی و نصیحتگری : بر ملک و خانه ٔ تو ملک مشفقی نمودگر مشفقی نمود مر او را فلک ، رواست . فرخی .این سخن گفت و چون از این پرداخت مشف
مشفقیلغتنامه دهخدامشفقی . [م ُ ف ِ ] (اِخ ) بغدادی است و در خدمت مولانا لسانی بلکه مولانا را، بجای فرزند بود. بخدمت ارباب شعر رسیده و در قوافی وقوفی دارد. جواب مطلع کمال خجندی که
مشفقی بلخیلغتنامه دهخدامشفقی بلخی . [ م ُ ف ِ ی ِ ب َ ] (اِخ ) شاعری است که اسدی بیتی از او را شاهد کلمه ٔ «خیری » بمعنی رواق در لغت فرس آورده و آن این بیت است :روزیش خطر کردم و نانش
مُّشْفِقُونَفرهنگ واژگان قرآننگرانها - دلواپسان (کلمه مشفقون جمع اسم فاعل از باب افعال است ، و اشفاق به معناي نوعي ترس است . اشفاق عنايتي است که با خوف آميخته باشد ، چون مشفق کسي را گويند ک
مُشْفِقِينَفرهنگ واژگان قرآننگرانها - دلواپسان (کلمه مشفقون جمع اسم فاعل از باب افعال است ، و اشفاق به معناي نوعي ترس است . اشفاق عنايتي است که با خوف آميخته باشد ، چون مشفق کسي را گويند ک
مشفقی بلخیلغتنامه دهخدامشفقی بلخی . [ م ُ ف ِ ی ِ ب َ ] (اِخ ) شاعری است که اسدی بیتی از او را شاهد کلمه ٔ «خیری » بمعنی رواق در لغت فرس آورده و آن این بیت است :روزیش خطر کردم و نانش
خیزیلغتنامه دهخداخیزی . (اِ) رواق . طاق : بباغ تا گلها سر ز کنگره برزدز رشک خیزی خیزان همی شود صحرا . منجیک .روزیش خطر کردم و نانش بشکستم بشکست مرا دست و برون کرد ز خیزی . مشفقی
منفقلغتنامه دهخدامنفق . [ م ُ ف ِ ] (ع ص ) نفقه دهنده . (غیاث ) (آنندراج ). نفقه دهنده و خرج کننده . (ناظم الاطباء) : اگر نه آنستی که این یتیم بی مشفقی و منفقی بماند... (سندبادن
یزدادیلغتنامه دهخدایزدادی . [ ی َ ] (اِ) نوعی از قلیه و یا قیمه که پس از پخته شدن بر بالای آن تخم مرغ گذارند. (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (آنندراج ) (از برهان ) : خورد مخالفان ت
خلچلغتنامه دهخداخلچ . [ خ َ ل َ ] (اِخ ) نام طایفه ای است از صحرانشینان و ترکان . (برهان قاطع). در شرفنامه ٔ منیری آمده است ولایتی است ازترکستان زمین و نیز اصلی است ترکان را :