مشدلغتنامه دهخدامشد. [ م ُ ش ِ ] (اِخ ) علی بن عمربن قزل ترکمانی . رجوع به علی بن عمربن ... و اعلام زرکلی ج 2 ص 683 شود.
مشدحلغتنامه دهخدامشدح . [ م َ دَ ] (ع اِ) فرج زن .(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). فرج . (محیط المحیط).
مشدخلغتنامه دهخدامشدخ . [ م ُ ش َدْ دَ ] (ع ص ) غوره ٔ خرما که در ظرفی تر نهاده شود تا بشکند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مرد بریده گردن و
مشدخةلغتنامه دهخدامشدخة. [ م ِ دَ خ َ ] (ع اِ) آلت شکستن و آلتی که بدان شدخ وارد می آید. (ناظم الاطباء).
مشدخةلغتنامه دهخدامشدخة. [ م ُ ش َدْ دَ خ َ ] (ع ص ) رؤس مشدخة؛ سرهای نیک شکسته . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). و رجوع به مشدخ معنی دوم شود.