مشبکلغتنامه دهخدامشبک . [ م ُ ش َب ْ ب َ ] (ع ص ) هرچیز درهم آمده و درهم آمیخته شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تشبیک شود. || هر شی ٔ که در آ
مشبک قلعهلغتنامه دهخدامشبک قلعه . [ م ُ ش َب ْ ب َ ق َ ع َ / ع ِ ] (اِ مرکب ) کنایه از مجمره و عودسوز. (برهان ). عودسوز و مجمر. (ناظم الاطباء). || کنایه از آسمان . (برهان ) (از ناظم
مشبک کاریلغتنامه دهخدامشبک کاری . [ م ُ ش َب ْ ب َ ] (حامص مرکب ) پنجره پنجره یا چشمه چشمه ساختن چیزی را. از هنرهای ظریف و دستی که بر چوب یا فلز نقش هائی مشبک پدید آورند.