مس جوش کردنلغتنامه دهخدامس جوش کردن . [ م ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) با مس مذاب لحیم کردن . با مس لحیم کردن . پیوستن دو جزء مسین بواسطه ٔ مس نه قلعی و چیزهای دیگر. (یادداشت مرحوم دهخدا).
مسلغتنامه دهخدامس . [ م َس س ] (ع اِمص ) مالش ، و از آن جمله است قوله تعالی : «ذوقوا مس سقر»؛ یعنی بچشید عذاب نخستین دوزخ را که برسد شما را چنانکه گویی «وجد مس الحمی »؛ یعنی ف
مسلغتنامه دهخدامس . [ م َ ] (پسوند) مزید مؤخر امکنه : بیرمس (از قرای بخارا). (یادداشت مرحوم دهخدا).
مسلغتنامه دهخدامس . [ م َ ] (اِ) مهتر و بزرگ . (جهانگیری ) (برهان ). بزرگ و مه : هنر نزد ایرانیان است و بس ندارند شیر ژیان را به مس . فردوسی .|| بندی باشد که بر پای مجرمان نهن
مس جوش کردنلغتنامه دهخدامس جوش کردن . [ م ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) با مس مذاب لحیم کردن . با مس لحیم کردن . پیوستن دو جزء مسین بواسطه ٔ مس نه قلعی و چیزهای دیگر. (یادداشت مرحوم دهخدا).
جوشلغتنامه دهخداجوش . (اِ) جوشش . غلیان . فوران . (فرهنگ فارسی معین ). معروف است که از جوشیدن باشد. (برهان ). با لفظ زدن و کردن و گرفتن و بلند شدن و برخاستن و دمیدن و افتادن و
هفت جوشلغتنامه دهخداهفت جوش . [ هََ ] (اِ مرکب ) هفت فلز است به هم آمیخته که آن را اژدهاث گویند و آن به غایت محکم باشد، و آن هفت فلز این است : زر، نقره ، مس ، جست ،آهن ، سرب ، ارزی
کف مسلغتنامه دهخداکف مس . [ ک َ ف ِ م ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) چیزی است سفید مانند نمک ، چون مس را بگدازند ودر گوی ریزند تا بسته شود آبی برروی آن بریزند و آن جوشی می زند و کف
مس ءلغتنامه دهخدامس ء. [ م َس ْءْ ] (ع مص )بی باک گردیدن . (منتهی الارب ). مجون . و ماجن شدن . (اقرب الموارد). ناباکی کردن . (تاج المصادر بیهقی ). || به میانه ٔ راه رفتن . (منته