مسکیلغتنامه دهخدامسکی . [ م ِ ] (ص نسبی ) منسوب به مسک و معامله ٔ آن . (از الانساب سمعانی ). || مشکی . سیاه . برنگ مشک : ولها [ لقراصیا ] ثمرشبیه بالعنب مدور یتدلی من شی ً شبیه
مِسْکِينِفرهنگ واژگان قرآنفقير و بيچاره (کلمه مسکين به معناي کسي است که از فقير بدحالتر باشد به عبارت ديگر فقير با برطرف شدن نيازش ديگر فقير نيست و چه بسا غني شود ولي مسكين كسي است كه حت
کُنُّر مَسِّکىگویش بختیارینوعى صمغ که سوزاندن آن بویى خوش تولید مىکند و از آن بهعنوان سَقِّز هم استفاده کنند.
مِسْکِينِفرهنگ واژگان قرآنفقير و بيچاره (کلمه مسکين به معناي کسي است که از فقير بدحالتر باشد به عبارت ديگر فقير با برطرف شدن نيازش ديگر فقير نيست و چه بسا غني شود ولي مسكين كسي است كه حت
مَسَاکِينَفرهنگ واژگان قرآنفقيران و بيچارگان - مسكين ها (کلمه مسکين به معناي کسي است که از فقير بدحالتر باشد به عبارت ديگر فقير با برطرف شدن نيازش ديگر فقير نيست و چه بسا غني شود ولي مسك
فقيردیکشنری عربی به فارسیتهيدست , تهي , خالي , تنگدست , فقير , مسکين , بينوا , بي پول , مستمند , معدود , ناچيز , پست , نامرغوب , دون