مسلخلغتنامه دهخدامسلخ . [ م َ ل َ ] (ع اِ) محل سلخ و جائی که در آن گوسفند را پوست می کنند. ج ، مسالخ . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). جای پوست کشیدن چارپایان به معنی ذبح کردن
مسلخفرهنگ انتشارات معین(مَ لَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - کشتارگاه ، جای پوست کندن . 2 - رخت کن ، رخت کن گرمابه . ج . مسالخ .
مسلخملغتنامه دهخدامسلخم . [ م ُ ل َ خ ِم م ] (ع ص ) متکبر. گردن کش . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مسلخملغتنامه دهخدامسلخم . [ م ُ ل َ خ ِم م ] (ع ص ) متکبر. گردن کش . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).