مسفوعلغتنامه دهخدامسفوع . [ م َ ] (ع ص ) نعت مفعولی ازسفع. || مسفوع العین ؛ مرد که چشمهایش در چشم خانه رفته باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || مرد چشم رسیده و پری زده . (
پری زدهلغتنامه دهخداپری زده . [ پ َ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) مصروع . جن زده . مجنون . مسفوع . شَبزَق : بمن نمای رخ و اندکی بمن ده دل که با پری زده دارند اندکی آهن . سوزنی .بتی پری