مسعدلغتنامه دهخدامسعد. [ م ُ ع ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از اسعاد. نیکبخت گرداننده . (ناظم الاطباء). رجوع به اسعاد شود.
مسادلغتنامه دهخدامساد. [ م ِ ] (ع اِ) مسأد. خیک روغن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). خیک روغن از پوست بزغاله ٔ از شیر باز شده . || مشک انگبین و عسل . (منتهی الارب ) (اقرب ا
مسادلغتنامه دهخدامساد. [ م ِ ] (ع اِ) ج ِ مَسَد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). أمساد. رجوع به مسد شود.
مصادلغتنامه دهخدامصاد. [ ] (اِخ ) ابن عبدالملک . برادراکدر است و در غزوه ٔ دومةالجندل به روزگار پیامبر اسلام حاضر بوده است . رجوع به امتاع الاسماع ص 465 شود.
مصادلغتنامه دهخدامصاد. [ ] (اِخ ) ابن یزید نعیم . برادر شبیب خارجی و از شجاعان است و در بیشتر جنگها با برادر بود و بر در کوفه به دست خالدبن عتاب ریاحی کشته شد. (الاعلام زرکلی ج
مسعدةلغتنامه دهخدامسعدة. [ م َ ع َ دَ ] (اِخ ) ابوعمرو عبدالجباربن عدی . کاتب منصور و یکی از بلغای عشره ٔ نامی زبان عرب . او راست : کتاب الادب . (از الفهرست ابن الندیم ).
مسعدةلغتنامه دهخدامسعدة. [ م َ ع َ دَ ] (اِخ ) ابوعمرو عبدالجباربن عدی . کاتب منصور و یکی از بلغای عشره ٔ نامی زبان عرب . او راست : کتاب الادب . (از الفهرست ابن الندیم ).