مسرففرهنگ مترادف و متضاداسرافکننده، اسرافگر، اسرافگرا، اسرافکار، بادبهدست، متلف، خراج، گشادباز، مبذر، ولخرج ≠ مقتصد
مسرفلغتنامه دهخدامسرف . [ م ُ رِ ] (اِخ ) لقبی که مردم مدینه پس از وقعه ٔ حَرَّة به مسلم بن عقبه ٔ مری دادند بدان جهت که در آن جنگ از حد درگذشته بود. (از منتهی الارب ) (ازالاعلا
مسرفلغتنامه دهخدامسرف . [ م ُرِ ] (ع ص ) تجاوزکننده از حد. افراطکننده . (از اقرب الموارد). گزافه کار. مفرط. زیاده رو. از حد درگذرنده و گزاف کار. (دهار). || آن که در ارتکاب گناها
مسرففرهنگ فارسی طیفیمقوله: اخلاقیات ف، زیادهرو، افراطی، اکول، مصرفی، پرخور، اهلبروبیا، ولخرج نامعتدل، افراطکننده
مصرفلغتنامه دهخدامصرف . [ م َ رَ ] (ع اِ) جای بازگشتن . (یادداشت مؤلف ).مَصْرِف . || خرج و صرف . (ناظم الاطباء). مصرف به معنی صرف کردن که معمولاً به فتح راء تلفظ کنندبه کسر راء
مُسْرِفٌفرهنگ واژگان قرآناسراف کار (اسراف :خارج شدن از حد اعتدال و تجاوز از حد در هر عملي که انسان انجام ميدهد)
مُّسْرِفُونَفرهنگ واژگان قرآناسراف کاران (اسراف :خارج شدن از حد اعتدال و تجاوز از حد در هر عملي که انسان انجام ميدهد)
مُسْرِفِينَفرهنگ واژگان قرآناسراف کاران (اسراف :خارج شدن از حد اعتدال و تجاوز از حد در هر عملي که انسان انجام ميدهد)
مسرفیلغتنامه دهخدامسرفی . [ م ُ رِ ] (حامص ) مسرف بودن . اسراف کاری . اسراف کردن : قاضی اسراف می کند ور جوراین همه مسرفی نمی شاید. خاقانی .و رجوع به مسرف شود.