مسدسلغتنامه دهخدامسدس . [ م ُ س َدْ دَ ] (ع ص ، اِ) نعت مفعولی ازتسدیس . رجوع به تسدیس شود. || شش شده . دارای شش رکن . (از اقرب الموارد). شش پهلو. (غیاث ) (آنندراج ). شش کرانه .
مسدسفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (ریاضی) ششگوشه؛ ششضلعی.۲. (صفت) (ادبی) در عروض، ویژگی بیت ششپایه.۳. (ادبی) مسمطی که در هر بند شش مصراع داشته باشد.۴. (صفت) [قدیمی] دارای شش رکن یا عضو.
قرصعنه ٔ مسدسلغتنامه دهخداقرصعنه ٔ مسدس . [ ق َ ص َ ن َ / ن ِ ی ِ م ُ س َدْ دَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) زولنگ . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). رجوع به قرصعنه شود.