مسخنةلغتنامه دهخدامسخنة. [ م ِ خ َ ن َ ] (ع اِ) دیگ آب گرم کن که به «تور» ماند. (از منتهی الارب ). کتری (کتلی ) و ظرفی شبیه به آفتابه که در آن آب گرم کنند. (ناظم الاطباء) (از اقر
مثخنةلغتنامه دهخدامثخنة. [ م ُ خ َ ن َ ] (ع ص ) زن سطبر و فربه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد).
مسخنلغتنامه دهخدامسخن . [ م ُ س َخ ْ خ َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از تسخین . گرم کرده . گرم شده . (از اقرب الموارد). رجوع به تسخین شود. || آنچه بر آتش گرم کرده باشند. (از اقرب الموار
مسخنلغتنامه دهخدامسخن . [ م ُ س َخ ْ خ ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از تسخین . گرم کننده . (از اقرب الموارد). گرم کن . تسخین کننده . || داروی گرم . (ناظم الاطباء). || هر چیز که حرارت بد
مسخنلغتنامه دهخدامسخن . [ م ُ خ َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از اسخان . گرم شده . (از منتهی الارب ). رجوع به اسخان و مُسخَّن شود.
مسخنلغتنامه دهخدامسخن . [ م ُ خ ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از اسخان . گرم کننده . (از اقرب الموارد). رجوع به اسخان و مُسَخِّن شود. || شخص پرجنب و جوش در سخن و حرکات خویش و آن لغتی است
مبردةلغتنامه دهخدامبردة. [ م َ رَ دَ ] (ع ص ) مبرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). هر چیزکه بدن را خنک کند. قیل لاعرابی مایحملکم علی نومةالضحی ، قال انها مبردة فی الصیف و مسخنة فی ال
مسخناتلغتنامه دهخدامسخنات . [ م ُ س َخ ْ خ ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ مسخن و مسخنة. گرم کنندگان . (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به مسخن شود. || داروهای گرم و چیزهایی که حرارت بدن را افزون کنند
جدرینلغتنامه دهخداجدرین . [ ] (اِخ ) قریه ای است از قریه های جند در یمن . (از مراصد الاطلاع ) (معجم البلدان ). || مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: بضم جیم و فتح و بقولی سکون دال م
تسوسلغتنامه دهخداتسوس . [ ت َ س َوْ وُ ] (ع مص ) کرم افتادن در طعام . (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) : و اذا عتق السوسن المعروف بالایرس ، تسوس و تثقب غیر انه یکون حینئذ اطیب
ذروحلغتنامه دهخداذروح . [ ذُرْ رو / ذُ ] (ع اِ) باغوجه . (زمخشری ). کوژخار. (مهذب الاسماء). کاغنه . (زمخشری ). آله کلو. (ریاض الأدویة). دکلوک . باغوچه . عروسک . (دهار) (زمخشری