مسجلفرهنگ مترادف و متضادتسجیل، حتمی، قطعی، محقق، مدلل، مستند، مسلم، مشخص، معین ≠ پادرهوا، غیرقطعی، غیرمسجل، نامدلل، نامعلوم
مسجللغتنامه دهخدامسجل . [ م ُ ج َ ] (ع ص ) مباح از هر چیز. (منتهی الارب ).بذل شده و مباح برای هر کس . (از اقرب الموارد): فعلناه و الدهر مسجل ؛ کردیم آن را در حالی که احدی احدی ر
مسجللغتنامه دهخدامسجل . [ م ُ س َج ْ ج َ ] (ع ص ) عهد و پیمان نموده . (ناظم الاطباء). || سجل کرده شده . (غیاث ) (آنندراج ). و رجوع به تسجیل شود : ای هیچ خطی نگشته ز اول بی حجت ن
مسجللغتنامه دهخدامسجل . [ م ُس َج ْ ج ِ ] (ع ص ) قاضی که سجل می نویسد و مهر می کند سند و حجت را. (ناظم الاطباء). و رجوع به تسجیل شود.
مثجللغتنامه دهخدامثجل . [ م ُ ث َج ج َ ] (ع ص ) مردی که شکمش کلان و فراخ باشد یا مرد برآمده تهیگاه . اَثجَل . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). شکم کلان و شکم فراخ و برآمده تهیگ
تسجیلفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مسجل کردن؛ ثابت و محکم کردن.۲. حکم دادن.۳. مهر کردن قباله.۴. عهدوپیمان کردن.
خط دادنلغتنامه دهخداخط دادن . [ خ َ دَ ] (مص مرکب ) نوشته دادن : بمملوکم خطی دادم مسلسل بتوقیعقزلشاهی مسجل .نظامی .