مستوللغتنامه دهخدامستول . [ م َ ] (ع ص ) آنچه که گوشت از وی گرفته باشند. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مسلوت . و رجوع به سلت و مسلوت شود.
مستولیلغتنامه دهخدامستولی . [ م ُ ت َ ](ع ص ) مستول . نعت فاعلی از استیلاء. به غایت و هدف رسنده . (از اقرب الموارد). || چیزی را به دست آورنده . (از اقرب الموارد). و رجوع به استیلا
مستولخلغتنامه دهخدامستولخ . [ م ُ ت َ ل ِ ] (ع ص ) زمین تر شده . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به استیلاخ شود.
مستولغلغتنامه دهخدامستولغ. [ م ُ ت َ ل ِ ] (ع ص ) مرد که از نکوهش باک ندارد. (از منتهی الارب ). آنکه به مذمت و عار و ننگ اهمیت ندهد. (از اقرب الموارد). و رجوع به استیلاغ شود.
مستولدلغتنامه دهخدامستولد. [ م ُ ت َ ل ِ ] (ع ص ) خواهنده ٔ ولد و فرزند. || باردار سازنده زن را. (از اقرب الموارد). و رجوع به استیلاد شود.
مستولدةلغتنامه دهخدامستولدة. [ م ُ ت َ ل ِ دَ ] (ع ص ) تأنیث مستولد. رجوع به مستولد شود. || در اصطلاح فقهی ، زنی که فرزندی بزاید خواه به ملک «نکاح » باشد یا به ملک «یمین ». (از تع