مستوفالغتنامه دهخدامستوفا. [ م ُ ت َ ] (ع ص ) مستوفی . تمام گرفته شده . (غیاث ). بسیار. کافی : قصیده خرد ولیکن به قدر و فضل بزرگ به لفظ موجز و معنیش باز مستوفاست . مسعودسعد.و رجوع
مستویاًلغتنامه دهخدامستویاً. [ م ُ ت َ یَن ْ ] (ع ق ) بطور برابری و بطور راستی و مستقیم . (ناظم الاطباء). رجوع به مستوی شود.
مستشفا، مستشفیفرهنگ مترادف و متضادبیمارستان، درمانگاه، مریضخانه، شفاخانه، دارالشفاء ≠ دارالمجانین، دیوانهخانه
کاملفرهنگ مترادف و متضاد۱. تام، تمام، جامع، درست، متکامل، مستوفا، مکمل، نیک ۲. بیعیب، بینقص ۳. پر ۴. خردمند، دانا، عالم، فاضل ۵. جاافتاده، مسن ≠ ناقص
وافیفرهنگ مترادف و متضاد۱. بس، بسنده، فراوان، کافی، مستوفا، مشبع، مکفی ۲. باکفایت، سزاوار، لایق ۳. باوفا
شمعسانلغتنامه دهخداشمعسان . [ ش َ ] (ص مرکب ، ق مرکب ) مانند شمع. چون شمع : شاهدان را همه چون موم توان کردن نرم شمعسان با تو اگر سیم و زری مستوفاست . اثیر اومانی .رجوع به ماده های