مستوفالغتنامه دهخدامستوفا. [ م ُ ت َ ] (ع ص ) مستوفی . تمام گرفته شده . (غیاث ). بسیار. کافی : قصیده خرد ولیکن به قدر و فضل بزرگ به لفظ موجز و معنیش باز مستوفاست . مسعودسعد.و رجوع
مستوفدلغتنامه دهخدامستوفد. [ م ُ ت َ ف ِ ] (ع ص ) بر سر پای و دروا نشیننده . (از منتهی الارب ). سرپا و بطور غیرمطمئن نشیننده . (از اقرب الموارد). مستوفز. و رجوع به مستوفز شود. ||
مستوفرلغتنامه دهخدامستوفر. [ م ُ ت َ ف ِ ] (ع ص ) تمام گیرنده ٔ حق خود. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || کامل کننده کاری را. (از اقرب الموارد). و رجوع به استیفار شود.
مستوفیلغتنامه دهخدامستوفی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ، اِ) مستوف . نعت فاعلی از استیفاء. آنکه حق خود را بطور وافی و کافی بگیرد. (از اقرب الموارد). || تمام را فراگیرنده . (از منتهی الارب )
مستوفالغتنامه دهخدامستوفا. [ م ُ ت َ ] (ع ص ) مستوفی . تمام گرفته شده . (غیاث ). بسیار. کافی : قصیده خرد ولیکن به قدر و فضل بزرگ به لفظ موجز و معنیش باز مستوفاست . مسعودسعد.و رجوع
مستوفدلغتنامه دهخدامستوفد. [ م ُ ت َ ف ِ ] (ع ص ) بر سر پای و دروا نشیننده . (از منتهی الارب ). سرپا و بطور غیرمطمئن نشیننده . (از اقرب الموارد). مستوفز. و رجوع به مستوفز شود. ||
مستوفرلغتنامه دهخدامستوفر. [ م ُ ت َ ف ِ ] (ع ص ) تمام گیرنده ٔ حق خود. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || کامل کننده کاری را. (از اقرب الموارد). و رجوع به استیفار شود.
مستوفزلغتنامه دهخدامستوفز. [ م ُ ت َ ف ِ ] (ع ص ) بر سر پای و دروا نشیننده . (از منتهی الارب ). آنکه در حال ایستادن و غیرمطمئن بنشیند. یا اینکه زانوی خود را بر زمین گذاشته سرینش ب