مستوعبلغتنامه دهخدامستوعب . [ م ُ ت َ ع ِ ] (ع ص ) همگی چیزی گیرنده . || از بیخ کننده بینی را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به استیعاب شود.
مستعبرلغتنامه دهخدامستعبر. [ م ُ ت َ ب ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استعبار. آنکه خواب گزارد بر کسی جهت تعبیر کردن . (منتهی الارب ). حکایت کننده ٔ خواب و رؤیای خویش بر کسی و تعبیر آن
مستلعبلغتنامه دهخدامستلعب . [ م ُ ت َ ع ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استلعاب . خواهان بازی کردن . (ناظم الاطباء). رجوع به استلعاب شود.
جنون مطبقلغتنامه دهخداجنون مطبق . [ ج ُ نو ن ِ م ُ ب ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) جنون مستوعب ، و آن نزد ابوحنیفه جنونی است که یک ماه مستوعب باشد و چنین فتوی داده است . و نزد ابویوسف
خانه خرابیلغتنامه دهخداخانه خرابی . [ ن َ / ن ِ خ َ ] (حامص مرکب ) تهیدستی . بدبختی . چون : این کار موجب خانه خرابی است . || زیان بسیار. زیانی که مستوعب تمام دارایی شود.
عبدالرحمانلغتنامه دهخداعبدالرحمان . [ ع َ دُرْ رَ ] (اِخ ) ابن محمدبن رشیدالقیروانی . مورخ ، فقیه ، حافظ حدیث و شاعر بود. از تألیفات اوست : المستوعب لزیادات مسائل المبسوط ممالیس فی ا
مستغرقلغتنامه دهخدامستغرق . [ م ُ ت َ رَ ] (ع ص )نعت مفعولی از استغراق . غوطه ور شده و فرورفته در آب و غرق شده . (ناظم الاطباء). رجوع به استغراق شود. || مستوعب . (اقرب الموارد). ف