مستوصفلغتنامه دهخدامستوصف . [ م ُ ت َ ص ِ ] (ع ص ) غلام که به حد خدمت رسیده باشد. || توصیف چیزی را خواهنده . || توصیف درمان خود خواهنده از طبیب . (از اقرب الموارد). رجوع به استیصا
متوصفلغتنامه دهخدامتوصف . [ م ُ ت َ وَص ْ ص ِ ] (ع ص ) موصوف و مشهور و نامدار. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مستحصفلغتنامه دهخدامستحصف . [ م ُ ت َ ص ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر استحصاف . استوار و سخت و مستحکم . (آنندراج ) (اقرب الموارد). || فرج تنگ و خشک شونده وقت جماع . (آنندراج ). رجو
متوصفلغتنامه دهخدامتوصف . [ م ُ ت َ وَص ْ ص ِ ] (ع ص ) موصوف و مشهور و نامدار. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مستحصفلغتنامه دهخدامستحصف . [ م ُ ت َ ص ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر استحصاف . استوار و سخت و مستحکم . (آنندراج ) (اقرب الموارد). || فرج تنگ و خشک شونده وقت جماع . (آنندراج ). رجو
مستصفیلغتنامه دهخدامستصفی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استصفاء. آنکه خالص چیزی را گیرد. برگزیننده . (آنندراج ). انتخاب کننده و برگزیننده و آنکه بر می گیرد بهترین جزء از چیزی
مستصفیلغتنامه دهخدامستصفی .[ م ُ ت َ فا ] (ع ص ) نعت مفعولی از استصفاء. صاف کرده شده . (ناظم الاطباء). خالص کرده شده . || پاک شده از وجود و تصرف دشمن . بی منازع . مسخر. رجوع به اس