مستوجبلغتنامه دهخدامستوجب . [ م ُ ت َ ج ِ] (ع ص ) لازم و واجب دارنده . (از اقرب الموارد). موجب . سبب . باعث . جهت . سزاوار و لایق . (غیاث ) (آنندراج ).مستحق چیزی . (از اقرب الموار
جُرم مستوجب مرگcapital crimeواژههای مصوب فرهنگستانجرمی که عامل آن مستحق مجازات مرگ یا شدیدترین مجازات رایج در کشور مربوط باشد متـ . جُرمکبیر
مستوبدلغتنامه دهخدامستوبد.[ م ُ ت َ ب ِ ] (ع ص ) نادان و جاهل نسبت به مکان . || بدحال . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مضعفلغتنامه دهخدامضعف . [ م ُ ع ِ / ع َ ] (ع ص ) رجل مضعف ؛ آنکه مستوجب ضِعْف باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مردی که مستوجب ضِعف و دوبرابر باشد. (ناظم الاطباء).
استأهلدیکشنری عربی به فارسیاستحقاق داشت (پيدا كرد) , شايسته بود , شايستگى پيدا كرد , صلاحيت داشت , مستحقّ (مستوجب) شد
رُّجْزَفرهنگ واژگان قرآنپليدي - بُت - عذاب (اگر آن را به معني عذاب بگيريم آنگاه در عبارت "رُّجْزَ فَـﭑهْجُرْ "منظور اين است که از گناه و نافرماني و پليدي که مستوجب عذاب مي شود دوري کن،
رِجْزَفرهنگ واژگان قرآنپليدي - بُت - عذاب (اگر آن را به معني عذاب بگيريم آنگاه در عبارت "رُّجْزَ فَـﭑهْجُرْ "منظور اين است که از گناه و نافرماني و پليدي که مستوجب عذاب مي شود دوري کن،