مستمندفرهنگ مترادف و متضاد۱. بدبخت، بیچاره، بینوا، فقیر، تهیدست، محتاج، مفلس، نیازمند ≠ دارا، منعم ۲. گلهمند، شاکی ۳. غمگین، غمناک، اندوهناک
مستمندلغتنامه دهخدامستمند. [ م ُ م َ ] (ص مرکب )غمین و اندوهناک . (جهانگیری ). صاحب غم و رنج و محنت و اندوه . چه مست به معنی غم و اندوه و مند به معنی صاحب و خداوند باشد. (برهان ).
مستمندگویش خلخالاَسکِستانی: nədâr دِروی: nədâr/kâsib شالی: faqir/kâsib کَجَلی: faqer کَرنَقی: etâjmand کَرینی: faqir کُلوری: nədâr گیلَوانی: faqir لِردی: nədâr
مستمندگویش کرمانشاهکلهری: hažâr گورانی: hažâr سنجابی: hažâr کولیایی: hažâr زنگنهای: hažâr جلالوندی: hažâr زولهای: hažâr کاکاوندی: hažâr هوزمانوندی: hažâr
مستمندانهلغتنامه دهخدامستمندانه . [ م ُ م َ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ، ق مرکب )فقیرانه و نیازمندانه . هر چیز منسوب به فقر و پریشانی و تنگدستی . (ناظم الاطباء). رجوع به مستمند شود.
مستمندانهلغتنامه دهخدامستمندانه . [ م ُ م َ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ، ق مرکب )فقیرانه و نیازمندانه . هر چیز منسوب به فقر و پریشانی و تنگدستی . (ناظم الاطباء). رجوع به مستمند شود.
مستمندیلغتنامه دهخدامستمندی . [ م ُ م َ ] (حامص مرکب ) مستمند بودن . غمگین بودن . || محتاج بودن . احتیاج داشتن . رجوع به مستمند شود : گفتی به پرسش تو چو آیم چه آورم رحمی بیار بر من