مستمعاًلغتنامه دهخدامستمعاً. [ م ُ ت َ م ِ عَن ْ ] (ع ق ) به صورت مستمع بودن . از روی استماع . در حالت گوش دادن . (ناظم الاطباء). و رجوع به مستمع و استماع شود.
مستعانلغتنامه دهخدامستعان . [ م ُ ت َ ] (اِخ ) نامی از نامهای باری تعالی . (از مهذب الاسماء) : ما اعتماد بر کرم مستعان کنیم کان تکیه عار بود که بر مستعار کرد.سعدی .
مستعانلغتنامه دهخدامستعان . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از استعانة.یاری خواسته شده . یعنی کسی که از او استعانت کنند و یاری خواهند. (غیاث ) (آنندراج ). معول . (منتهی الارب ).آنکه
طیب اﷲ فاکلغتنامه دهخداطیب اﷲ فاک . [ طَی ْ ی َ بَل ْ لا هَُ ] (ع جمله ٔ فعلیه ٔ دعایی ) جمله ای است که هنگام سخن سرائی یا خواندن نشیدی مستمعان و شنوندگان به رسم آفرین به گوینده ٔ آن
گریه گرفتنلغتنامه دهخداگریه گرفتن . [ گ ِرْ ی َ / ی ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) بمعنی به گریه انداختن است . گریان ساختن . به گریه درآوردن ، چنانکه روضه خوان از مستمعان .
نادم جاجرمیلغتنامه دهخدانادم جاجرمی . [ دِ م ِ ج َ] (اِخ ) ملامحمد، دیوانش هشت هزار بیت است و اغلب هجو و هزل و قصیده را محکم میگفت وبه قول هدایت «از تصرف مستمعان برآشفتی ». به سال 1221
خموشلغتنامه دهخداخموش . [ خ َ ] (ص ) ساکت . خاموش .خمش . بیصدا. بیزبان . (از ناظم الاطباء) : بدو گفت کای گنج فرهنگ و هوش نه نیکو بود مرد دانا خموش . اسدی .لیکن ارزد بسمع مستمعان
ساریةلغتنامه دهخداساریة. [ ی َ ] (اِخ ) ابن زنیم بن عبداﷲ دئلی در زمان صحابه میزیست ، ابتدا از راهزنان اهل جاهلیت بود، و اسلام آورد و ببرکت مسلمانی رتبه ای ارجمند یافت . در کتاب