مستشرفلغتنامه دهخدامستشرف . [ م ُ ت َ رَ ] (ع ص ) نعت مفعولی از استشراف . رجوع به استشراف شود. || مرتفع. گرانبها. قیمتی : کاله ٔ معیوب و قلب کیسه برکاله ٔ پر سود و مستشرف چو در.مو
مستشرفلغتنامه دهخدامستشرف . [ م ُ ت َ رِ ](ع ص ) نعت فاعلی از استشراف . ستم کننده در حق کسی . || چشم بردارنده برای نگریستن در چیزی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || مرتفع. (اقرب
مستشفا، مستشفیفرهنگ مترادف و متضادبیمارستان، درمانگاه، مریضخانه، شفاخانه، دارالشفاء ≠ دارالمجانین، دیوانهخانه
مستطرفلغتنامه دهخدامستطرف . [ م ُ ت َ رَ ](ع ص ، اِ) نعت مفعولی از استطراف . آنکه خانه زاد و از نتایج صاحب خود نباشد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || هر گیاه که هنوز در غلاف خود
مستطرفلغتنامه دهخدامستطرف . [ م ُ ت َ رِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استطراف . آنکه نو می شمارد چیزی را. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || آنکه از نو پیدا می کند. (ناظم الاطباء) (منتهی
مستطرفةلغتنامه دهخدامستطرفة. [ م ُ ت َ رَ ف َ ] (ع ص ) تأنیث مستطرف که نعت مفعولی است از استطراف . رجوع به مستطرف و استطراف شود. || آنکه خانه زاد نباشد و از نتایج صاحب خود نبود. (
مستطرفلغتنامه دهخدامستطرف . [ م ُ ت َ رَ ](ع ص ، اِ) نعت مفعولی از استطراف . آنکه خانه زاد و از نتایج صاحب خود نباشد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || هر گیاه که هنوز در غلاف خود
مستطرفلغتنامه دهخدامستطرف . [ م ُ ت َ رِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استطراف . آنکه نو می شمارد چیزی را. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || آنکه از نو پیدا می کند. (ناظم الاطباء) (منتهی
مستطرفةلغتنامه دهخدامستطرفة. [ م ُ ت َ رَ ف َ ] (ع ص ) تأنیث مستطرف که نعت مفعولی است از استطراف . رجوع به مستطرف و استطراف شود. || آنکه خانه زاد نباشد و از نتایج صاحب خود نبود. (
مستشرلغتنامه دهخدامستشر. [ م ُ ت َ ش ِرر ] (ع ص ) نعت فاعلی از استشرار. آنکه دارای گله ای بزرگ از شتران باشد. (اقرب الموارد). رجوع به استشرار شود.
مستشرطلغتنامه دهخدامستشرط. [ م ُ ت َ رِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استشراط. فاسد و تباه شده . (اقرب الموارد). رجوع به استشراط شود.