مستسقیلغتنامه دهخدامستسقی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استسقاء. آب خواهنده برای نوشیدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || آب خواه . آب طلب . آب جو. آب کشنده و آب بردارنده .
مستقیماًلغتنامه دهخدامستقیماً. [ م ُ ت َ مَن ْ ] (ع ق ) بطور مستقیم . بدون اعوجاج و بطور راست . || یک سر. یک سره . || بدون واسطه و رابطه . رجوع به مستقیم شود.
مستلقیاًلغتنامه دهخدامستلقیاً. [ م ُ ت َ یَن ْ ] (ع ق ) در حال مستلقی بودن . در حالت استلقاء. در حالت بر قفا خفتگی . (ناظم الاطباء). رجوع به مستلقی و استلقاء شود.
مستقیمفرهنگ مترادف و متضاد۱. راست، سرراست، صاف ۲. بیواسطه، بلاواسطه، مستقیماً ≠ کج ۳. درست، صحیح ۴. زنده
مستقیمدیکشنری فارسی به انگلیسیdirect, fair , flush, immediate, right, running, straight, straightforward, through, near, plumb
احبنلغتنامه دهخدااحبن . [ اَ ب َ ] (ع ص )مستسقی . مرد استسقاگرفته . آنکه استسقا دارد. (تاج المصادر). آنکه علت استسقا دارد. (زوزنی ). || کلان شکم . (منتهی الارب ). مؤنث : حَبْنا
حبنلغتنامه دهخداحبن . [ ح َ ] (ع مص ) احبن گردیدن ؛ یعنی مستسقی شدن . || حبن بر؛ خشم گرفتن بر. غضبناک شدن بر.
تشنه ٔ آب زالغتنامه دهخداتشنه ٔ آب زا. [ ت ِ ن َ / ن ِ ی ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) بمعنی مستسقی است که هرچه آب خورد رفع تشنگی او نشود و زرداب در شکمش افزاید و این لغت در فرهنگ و لغت ه
گل مصریلغتنامه دهخداگل مصری . [ گ ِ ل ِ م ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) بعربی طین مصری خوانند. برای طلا کردن بر بدن مستسقی بغایت نافع است . (برهان ) (آنندراج ).
سیر گشتنلغتنامه دهخداسیر گشتن . [ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) بی نیاز شدن . مستغنی گشتن : دیده از دیدنش نگشتی سیرهمچنان کز فرات مستسقی . سعدی . || عاجز شدن : زین نمط بسیار برهان گفت شیرکز