مستخفلغتنامه دهخدامستخف . [ م ُ ت َ خ َف ف ] (ع ص ) سبک داشته . سبک شمرده شده . || بی ارزش . پست : که مرا این علم آمد زان طرف نی ز شاگردی سحر مستخف . مولوی (مثنوی ).فوقی آنجاست ا
مستخفلغتنامه دهخدامستخف . [ م ُ ت َ خ ِف ف ] (ع ص ) سبک شمرنده . (آنندراج ) (اقرب الموارد). استخفاف کننده . خواردارنده . (آنندراج ) (اقرب الموارد) : این امیر مستخف است و حق خدمت
مستخفلغتنامه دهخدامستخف . [ م ُ ت َ فِن ْ ] (ع ص ) مستخفی . نعت فاعلی از مصدر استخفاء. رجوع به مستخفی و استخفاء شود. || مستتر. پنهان . پوشیده : سواء منکم من أسرالقول و من جهر به
مستخففرهنگ انتشارات معین(مُ تَ خَ) [ ع . ] 1 - (اِفا.) سبک شمرده ، خو ار داشته . 2 - (ص .) خوار، زبون .
مستخفیلغتنامه دهخدامستخفی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) مستخف . نهان و پوشیده گردنده . (آنندراج ). آنکه خود را پنهان و پوشیده می گرداند. رجوع به استخفاء شود.
مستأفدلغتنامه دهخدامستأفد. [ م ُ ت َءْ ف ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر استیفاد. نزدیک شونده . (منتهی الارب ). رجوع به استئفاد و استیفاد شود.
مستأفرلغتنامه دهخدامستأفر. [ م ُ ت َءْ ف ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر استیفار. شتر نشاطکننده و فربه شونده پس از مشقت و لاغری . (منتهی الارب ). رجوع به استئفار و استیفار شود.
مستخفیلغتنامه دهخدامستخفی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) مستخف . نهان و پوشیده گردنده . (آنندراج ). آنکه خود را پنهان و پوشیده می گرداند. رجوع به استخفاء شود.
ضراءلغتنامه دهخداضراء. [ ض َ ] (ع ص ، اِ) درختان انبوه در وادی که در آن پنهان توان شدن . یقال : هو یمشی الضراء؛ اذا مشی مستخفیاً فیما یواری من الشجر. || زمین نشیب با اندک درخت ک
مهانلغتنامه دهخدامهان . [ م ُ ] (ع ص ) (از «هَ ون ») خوارکرده شده . ذلیل کرده شده . (ناظم الاطباء). اهانت کرده شده . (غیاث اللغات ). خوار. ذلیل . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). مستخ
حجرالقمرلغتنامه دهخداحجرالقمر. [ ح َ ج َ رُل ْ ق َ م َ ] (ع اِ مرکب ) زبدالقمر. رغوة القمر. بصاق القمر. بزاق القمر. افروسالنیتوس . مها. مهو. سالنیطس . افروسلونن . و آن نوعی جبسین با
مستأفدلغتنامه دهخدامستأفد. [ م ُ ت َءْ ف ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر استیفاد. نزدیک شونده . (منتهی الارب ). رجوع به استئفاد و استیفاد شود.