مستبصرلغتنامه دهخدامستبصر. [ م ُ ت َ ص ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استبصار. بینادل شونده . (غیاث ) (منتهی الارب ). آنکه طلب بصیرت می کند و بینادل می شود. (ناظم الاطباء) : و زین لهم ال
مستنصر بالغتنامه دهخدامستنصر با. [ م ُ ت َ ص ِ رُ بِل ْ لاه ] (اِخ ) (الَ ...) ابراهیم بن احمدبن ابی بکر، مکنی به ابواسحاق ، چهاردهمین تن از بنی حفص در مغرب . رجوع به ابواسحاق حفصی ش
مستنصر بالغتنامه دهخدامستنصر با. [ م ُ ت َ ص ِ رُ بِل ْ لاه ] (اِخ ) (الَ ...) احمدبن عبدالملک بن احمدبن هود جذامی ، از ملوک آل هود در اندلس . وی به سال 513 هَ . ق . بعد از پدرش عبدا
بینافرهنگ مترادف و متضاد۱. بصیر، دانا، عالم، مبصر ≠ نادان ۲. بیننده، دیدهور ۳. مستبصر ≠ نابینا، کور، اعمی
یوسفلغتنامه دهخدایوسف . [ س ُ ] (اِخ ) ابن یعقوب بن محمدبن علی شیبانی دمشقی ، مکنی به ابوالفتح و ملقب به جمال الدین و معروف به ابن المجاور. مورخ و عالم حدیث و کاتب بود. در سال 6
بزنطیلغتنامه دهخدابزنطی . [ ب َ زَ ] (اِخ ) احمدبن محمدبن ابی نصر. عالمی شیعی از اصحاب موسی علیه السلام بود. کتاب الجامع و کتاب المسائل از اوست و نیز کتاب روایات اواز رضا علیه ال
اصول دینلغتنامه دهخدااصول دین . [ اُ ل ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) اصول جمع اصل است و در لغت چیزیست که چیز دیگری بر آن مبتنی شود و دین در لغت بمعنی جزاست ، و از آنست گفتار پیامبر(ص
مستنصر بالغتنامه دهخدامستنصر با. [ م ُ ت َ ص ِ رُ بِل ْ لاه ] (اِخ ) (الَ ...) ابراهیم بن احمدبن ابی بکر، مکنی به ابواسحاق ، چهاردهمین تن از بنی حفص در مغرب . رجوع به ابواسحاق حفصی ش