مساکینفرهنگ مترادف و متضادبیبضاعتها، بیچارگان، بینوایان، تهیدستان، فقیران، فقرا، مسکینان، مسکینها ≠ اغنیا، ثروتمندان
مساکینلغتنامه دهخدامساکین . [ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان میان خواف بخش خواف شهرستان تربت حیدریه . واقع در 12هزارگزی جنوب غربی رود و 7هزارگزی غرب راه شوسه ٔ عمومی تربت به نیازآ
مساکینلغتنامه دهخدامساکین . [ م َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ مِسکین . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). بیچارگان . بینوایان . دراویش . بی چیزان . رجوع به مسکین شود : و اِذا حضر القسمة اولوا ال
ام المساکینلغتنامه دهخداام المساکین . [ اُم ْ مُل ْ م َ ] (اِخ ) زینب دختر خزیمةبن حارث انصاری از زنان پیغمبر اسلام بود پس آنگه شوهر اولش در جنگ احد کشته شد به ازدواج پیغمبر درآمد و پس
حبل المساکینلغتنامه دهخداحبل المساکین . [ ح َ لُل ْ م َ ] (ع اِ مرکب ) صنفی از لبلاب ، یعنی رسن درویشان . لبلاب بزرگ . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). لبلاب . (داود ضریر انطاکی ) (اختیارات بدیعی
سراج المساکینلغتنامه دهخداسراج المساکین . [ س ِ جُل ْ م َ ] (ع اِ مرکب ) کنایه از مهتاب . (آنندراج ). قمر. (مجموعه ٔ مترادفات ص 276). ماهتاب .
ام المساکینلغتنامه دهخداام المساکین . [ اُم ْ مُل ْ م َ ] (اِخ ) زینب دختر خزیمةبن حارث انصاری از زنان پیغمبر اسلام بود پس آنگه شوهر اولش در جنگ احد کشته شد به ازدواج پیغمبر درآمد و پس
حبل المساکینلغتنامه دهخداحبل المساکین . [ ح َ لُل ْ م َ ] (ع اِ مرکب ) صنفی از لبلاب ، یعنی رسن درویشان . لبلاب بزرگ . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). لبلاب . (داود ضریر انطاکی ) (اختیارات بدیعی
سراج المساکینلغتنامه دهخداسراج المساکین . [ س ِ جُل ْ م َ ] (ع اِ مرکب ) کنایه از مهتاب . (آنندراج ). قمر. (مجموعه ٔ مترادفات ص 276). ماهتاب .
زینولغتنامه دهخدازینو. (اِ) نوعی از جامه ٔ پشمین که غربا و مساکین میپوشند. (آنندراج ). پوشاکی پشمینه مر گدایان را. (ناظم الاطباء).