مساکنلغتنامه دهخدامساکن . [ م ُ ک ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر مساکنة. باشنده وسکونت گیرنده . (ناظم الاطباء). سکونت کننده با دیگری در یک منزل . (اقرب الموارد). و رجوع به مساکنة ش
مساکنلغتنامه دهخدامساکن .[ م َ ک ِ ] (ع اِ) ج ِ مسکن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). منازل . خانه ها. مسکن ها. رجوع به مسکن شود : و سکنتم فی مساکن الذین ظلموا انفسهم . (قرآن 45/
مساکنةلغتنامه دهخدامساکنة. [ م ُ ک َ ن َ ] (ع مص ) با یکدیگر در یک خانه باشش کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). با یکدیگر در سرای نشستن . (تاج المصادر بیهقی ).
مساکنةلغتنامه دهخدامساکنة. [ م ُ ک َ ن َ ] (ع مص ) با یکدیگر در یک خانه باشش کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). با یکدیگر در سرای نشستن . (تاج المصادر بیهقی ).
باشش کردنلغتنامه دهخداباشش کردن . [ ش ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سکونت کردن : مُساکَنَة؛ با یکدیگر در یک خانه باشش کردن . (منتهی الارب ).
پالاتنلغتنامه دهخداپالاتن . [ ت َ ] (اِخ ) یکی از پشته ها و تلال هفتگانه ٔ روم قدیم که بنابر روایات کهن نخستین مساکن رومیان بدانجا بنا شده است و رجوع به پالاسیوم شود.
گل بخشیلغتنامه دهخداگل بخشی . [ گ ُ ب َ ] (اِخ )نام ایلی از ایلات بلوچستان که 100 خانوارند و مساکن آنها سردسیر حیدرآباد، نعمت آباد و کمال آباد، و گرمسیر جیرفت رودبار است . (جغرافیا
صخرلغتنامه دهخداصخر. [ ص َ ] (اِخ ) از اجداد جذام از قحطانیة است و مساکن فرزندان او در بلاد شرق اردن است و جماعتی از ایشان به مصراند و بنوصخر از طی از قحطانیه ، منازل آنان بین