مساوقلغتنامه دهخدامساوق . [ م ُ وِ ] (ع ص ) ملازم . مقارن : صلواتی که امداد آن با زمان مساوق و همعنان باشد. (تجارب السلف ). و رجوع به مساوقة شود.
مساوقةلغتنامه دهخدامساوقة. [ م ُ وَ ق َ ] (ع مص ) نبرد کردن کسی را در فخر سوق یا در راندن یا درسختی ساق . (منتهی الارب ). مفاخرت کردن با کسی در سوق و راندن که کدام یک شدیدتر و سخت
مأوقلغتنامه دهخدامأوق . [ م ُ ءَوْ وِ ] (ع ص ) کسی که در طعام خود تأخیر نماید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط) (از ذیل اقرب الموارد).
متأوقلغتنامه دهخدامتأوق . [ م ُ ت َ ءَوْ وِ ] (ع ص )بازایستنده از کاری . (آنندراج ). بیزار و متنفر. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). و رجوع به تأوق شود.
مَسَاقُفرهنگ واژگان قرآنسوق دادن (کلمه مساق مصدر ميمي است ، که همان معناي مصدر سوق را ميدهد ، و مراد از اينکه در قيامت يا در روز مرگ سوق به سوي خداي تعالي است ، اين است که بازگشت به
مساوقةلغتنامه دهخدامساوقة. [ م ُ وَ ق َ ] (ع مص ) نبرد کردن کسی را در فخر سوق یا در راندن یا درسختی ساق . (منتهی الارب ). مفاخرت کردن با کسی در سوق و راندن که کدام یک شدیدتر و سخت
تساویفرهنگ مترادف و متضاد۱. برابری، تعادل، مساوات، مساوقت، همسنگی ≠ نابرابری ۲. هموزنی ۳. برابر بودن، برابر شدن
شیلغتنامه دهخداشی ٔ. [ ش َی ْءْ ] (ع اِ) چیز. ج ، اشیاء، اشیاوات ، اشاوات ، اشاوی (بفتح الواو و کسرها مثله اصله )، اشائی (علی افاعیل )، همزه به «یا» بدل شد پس سه «یا» جمع شدند