3075 مدخل
از شهری به شهر دیگر رفتن؛ سفر کردن.
رهسپار
جهانگردی، سفر، سیاحت، سیر ≠ حضر
journey, swing, travel, trip, voyage
تحرک , جولة , رحلة , سفر
yolculuk
جمل
حملة
رياضة اليخوة
سافر
طيران
مسافرت