مسافرةلغتنامه دهخدامسافرة. [ م ُ ف َ رَ ] (ع مص ) سفار. رفتن به سوی شهری . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). سفر کردن . (تاج المصادربیهقی ) (دهار). مسافرت . و رجوع به مسافرت شود. ||
مسافرلغتنامه دهخدامسافر. [م َ ف ِ ] (ع اِ) ج ِ مِسفرة. (اقرب الموارد). رجوع به مسفرة شود. || مَسافرالوجه ؛ آنچه پیدا و نمایان باشد از روی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
مسافرلغتنامه دهخدامسافر. [ م ُ ف ِ ] (اِخ )ابن ابی عمروبن اُمیةبن عبدالشمس . شاعر و از بزرگان بنی امیه در عهد جاهلی است . در حدود سال 10 هَ . ق . درگذشته است . (از اعلام زرکلی ج
مسافرلغتنامه دهخدامسافر. [ م ُ ف ِ ] (ع ص ) سفرکننده . (دهار). آنکه در سفر است . رونده از شهری به شهری دیگر. (اقرب الموارد). مقابل مقیم . پی سپر. رونده .راهی . رهرو. سفری . کاروا
مسافرتفرهنگ انتشارات معین(مُ فِ رَ) [ ع . مسافرة ] (مص ل .) از شهر یا کشوری به شهر یا کشور دیگر رفتن .
مسافرتلغتنامه دهخدامسافرت . [ م ُ ف َ رَ ] (ع اِمص ) مسافرة.سفر. سفار. سفرکردگی و بیرون شدگی از خانه و وطن خودموقتاً به جایی دیگر که پس از چند زمانی بازگردد و مراجعت کند. (ناظم ال
مسافرت کردنلغتنامه دهخدامسافرت کردن . [ م ُ ف َ / ف ِ رَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) به سفر رفتن . سفر کردن . مسافرة. رجوع به مسافرت و مسافرة شود.
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن مفرج بن ابی الخلیل النباتی ، مکنی به ابوالعباس و معروف به ابن الرومیة اموی اندلسی اشبیلی . ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء آرد